تبليغاتX
آویژه

آویژه

دانستنیها-موزیک-عکس-فیلم-برنامه

قهر یا اشتی


http://betterlife.persiangig.com/image/BIRD11.JPG

چرا قهر می‌کنیم؟

فردی که قهر می‌کند هدفی دارد و در واقع با قطع ارتباط می‌خواهد مطلبخود را به اطرافیان یا به فرد مقابل بیان کند. بعضیها بیشتر از بقیه قهرمی‌کنند و برخی افراد هرگز علاقه‌ای به قهر ندارند. بطور کلی هدفی که در این رابطه مورد نظر فرد است معمولا برای بیان یک ناراحتی یا یک هیجان منفی است. فرد می خواهد به طرف مقابل بگوید که ناراحت است، یا می‌خواهد کاریکند رفتار او را تغییر دهد و ... . در هر حال قهر کردن به صورت یک وسیله و یک مکانیزم در آمده است که در مواقع ناراحتی از فرد سر می‌زند. یک روش تخلیه ناراحتیاست که در واقع چنین کاری را نیز انجام می‌دهد و فقط فرد به این روش عادت کرده است و معمولا قبل از اینکه فکر بهتری به ذهنش برسد که در آن لحظه فایده بهتری داشته باشد به این روش اقدام می‌کند.

برخی‌ها این روش را از دوران کودکی یاد گرفته‌اند. ممکن است کودک با مشاهده رفتار اطرافیان و بویژه والدین در مواقع ناراحتی از یک فرد دیگر رفتار آنها را الگو برداری کند. چنین کودکی یاد می‌گیرد پیام خود را با قطع ارتباط بیان کند و به روشی غیر از گفتار کلامی مفهوم ناراحتی خود را به اطرافیان برساند. بطور کلی این روش چه در کودکی یاد گرفته شده باشد و چه در بزرگسالی فرقی نمی‌کند. فرد از یک شیوه نادرست برای تنظیم رفتار خود استفاده می‌کند و در واقع نمی‌تواند به روش مناسبتری مطلب خود را بگوید، یا از خود دفاع کند.

چرا آشتی می‌کنیم؟

انسان یک موجود اجتماعی است. وجود وابسته به شبکه اجتماعی است که در آن قرار می‌گیرد و شاید بدون آنکه متوجه باشد چنین وابستگی در او وجود دارد. در واقع بهتر است بگوئیم یک نیاز، انسان به برقراری روابط با دیگران نیازمند است. چنین نیازی نه تنها یک نیاز جسمی بلکه عمیقا یک نیاز روانی است. بنابراین دور ماندن از چنین روابطی برای وی فوق‌العاده دشوار است، مگر افرادی که به اختلالاتی دچارند که دوری از روابط اجتماعی را ترجیح می‌دهند. بر این اساس ماندن در وضعیت قهر برای افراد دشوار است. بویژه اینکه در یک سوی قهر معمولا افرادی قرار داند که به نحوی از لحاظ عاطفی برای فرد دارای اهمیت هستند، مثل قهر دو دوست یا قهر زن و شوهر.

بنابراین بازگشت به وضعیت قبلی و تمایل به آن معمولا وجود دارد، حتی در مواردی که افراد با توجه به ویژگیهای شخصیتی خود به نوعی فقدان چنین تمایلی را نشان می‌دهند. ممکن است شدت ناراحتی از طرف مقابل به قدری زیاد باشد که فرد کاملا از برقراری رابطه مجدد ، به عبارتی آشتی خوداری کند و حتی دلایل و توجیهات منطقی برای آن داشته باشد. ولی جمله ای کاش این اتفاق نمی‌افتاد... به شکلهای مختلف در ذهن افراد وجود دارد. برخی افراد بیشتر از بقیه نیاز روانی و عاطفی خود به روابط با دیگران احساس می‌کنند.

این چنین افرادی هر چند یاد گرفته باشند از روش قهر به عنوان یک روش برای بیان ناراحتی استفاده کنند، اما بزودی تمایل به بازگشت در آنها بوجود می‌آید. برخی افراد به صورت خودکار در حالت هیجانی به این روش اقدام می کنند، اما بعد از مدتی که هیجاناتشان  فروکش کرده و قدرت منطق نمو بیشتری یافته ، متوجه مسائلی می‌شوند که تمایل به بازگشت در آنها را بوجود می‌آورد. برخی از افراد دیگر به نظر کینه‌ای تر هستند و شاید به نظر برسد هرگز نمی‌توانند فرد مقابل را ببخشند، حتی به قیمت تحمل ناراحتیهای حاصل از قطع روابط و ... .

بهتر از قهر و آشتی

افرادی که در قهر می‌مانند افرادی هستند که شیوه مناسب ابراز وجود ، دفاع از خود ، قاطعیت و جرات وزری را یاد نگرفته اند، نمی‌توانند هیجانات خود را بخوبی کنترل کنند و مانع از دخالت آنها در تصمیمهای منطقی شان شوند، قدرت چشمپوشی و بخشیدن دیگران را ندارند و یا غرور کاذبی برای خود ایجاد کرده‌اند و ... .

در هر حال هم خود قهر و هم عواملی که به ایجاد و تداوم آن مربوط می‌شوند استرس‌زا  هستند. افکار منفی آزار دهنده در حالت قهر شدیدا فعال می‌شوند. فرد در حال قهر بیشتر از حالتهای عادی به ویژگیها ، گفتار و رفتار منفی فرد مقابل توجه می‌کند، در حالی که در حالت برقراری دوستی این دسته از افکار بسیار کاهش می‌یابند. بر این اساس قهر و آشتیهای مداوم آزار دهنده و بهم ریزنده شرایط آرام زندگی هستند که می‌توان روشهای مناسبتر و ایده‌آل‌تری بجای آنها جایگزین کرد تا فرد بتواند با جرأت ورزی بیشتری در شرایط استرس‌زا حاضر شود، بتواند از خود دفاع کند و با حفظ دوستی و صلح به حل مشکل و اختلاف بوجود آمده مبادرت کنند.

چنین روابطی از پایایی بیشتری برخوردار هستند، آرامش فرد را تداوم می‌بخشند و از همه مهمتر راه اندازی افکار منفی که بسیار آسیب رسان برای افراد و برای روابط او هستند جلوگیری می‌کنند. فرد بهتر است با کنکاشی در خود ، علت اساسی تمایل با استفاده از ابراز بهتر را در خود پیدا کند و به رفع آن اقدام نماید. شیوه‌های جرات ورزی را یاد بگیرد، شیوه‌های کسب آرامش را یاد بگیرد و از بروز افزایش اضطراب و دیگر هیجانات منفی خود جلوگیری کند. به این ترتیب سیستم منطقی فرد نیز فعالتر شده و می‌تواند استدلال درستی داشته باشد و تصمیمهای درستی اتخاذ کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط   | 

23 نکته برای غلبه بر خشم

23نکته براي غلبه بر خشم
 
     1 - خود را دوست داشته باشيد تا هرگز گرفتار خشم‌هاي مخرب نخواهيد شد.
    2 - خود را از شر توقعاتي كه از ديگران داريد نجات دهيد.
    3 - رفتارهاي خشم برانگيز را بررسي كنيد و راهي صحيح براي ابراز احساسات خود بيابيد.
    4 - در هنگام عصبانيت سعي كنيد پيش كسي برويد كه براي او احترام خاصي قايل هستيد و او را دوست داريد.
    5 - لحظات عصبانيت خود را با قيد زمان و مكان و واقعه‌اي كه باعث عصبانيت شما شده يادداشت كنيد.
    6 - از شخصي كه دوستش داريد بخواهيد تا هنگام عصبانيت‌، به شما با گفتار يا اشاره‌هاي توافق شده‌، هشدار دهد.
    7 - پس از بروز خشم اعلام كنيد كه خطا كرده‌ايد.
    8 - ياد بگيريد كه اگر چيزي را دوست نداريد. اما از آن عصباني هم نشويد.
    9 - ياد بگيريد كه هر كس حق دارد چيزي باشد كه خودش انتخاب كرده‌.
    10 - اداي عصبانيت را در آوريد.
    11 - عصبانيت خود را به تعويق اندازيد.
    12 - در لحظه خشم‌، از افكار خود آگاهي پيدا كنيد.
    13 - شوخ طبعي را در خود پرورش دهيد.
    14 - زمان حال خود را با خشم و عصبانيت به هدر ندهيد.
    15 - زندگي را سخت نگيريد.
    16 - خود را ارزشمند بدانيد و اجازه ندهيد ديگران اختيار شما را در دست بگيرند.
    17 - ياد بگيريد تا اعمال و عقايد ديگران شما را پريشان و آشفته نسازد.
    18 - به خاطر داشته باشيد كه ديگران حق دارند با آن چه دلخواه شماست همراه نباشند.
    19 - به ياد داشته باشيد كه ديگران نمي‌توانند هميشه به ميل شما رفتار كنند.
    20 - اگر فكر مي‌كنيد كه با بلندتر كردن صدايتان طرف مقابل ساكت مي‌شود. بياموزيد تا احساس خود را به او نشان دهيد، اما كاري نكنيد كه عصباني شود.
    21 - ياد بگيريد كه در برابر يأس و ناكامي به شكل تازه‌اي از خود واكنش نشان دهيد.
    22 - خشم خود را به نحوي كه آثار مخرب نداشته باشد، ابراز كنيد.
    23 - بياموزيد كه دنيا هرگز آن طور كه شما مي‌خواهيد، نخواهد بود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط   | 

نرم کردن فولاد

نرم كردن فولاد

لاينل واترمن داستان آهنگری را ميگويد كه پس از گذراندن جوانی پرشروشور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكی كرد، اما با تمام پرهيزگاری، در زندگی اش چيزی درست به نظر نميامد. حتی مشكلاتش مدام بيشتر ميشدند.

يك روز عصر، دوستی كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است! درست بعد از اينكه تصميم گرفتی مرد خداترسی بشوی، زندگی ات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم، اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحانی، هيچ چيز بهتر نشده!"

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نميفهميد چه بر سر زندگی اش آمده است. اما نميخواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد.شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را كه ميخواست يافت. پاسخ آهنگر چنین بود:

"در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميدانی چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه ای فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود.بعد با بيرحمي، سنگينترين پتك را برميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج ميبرد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري گیراند و ادامه داد:

"گاهي فولادي كه به دستم ميرسد اين عمليات را تاب نمیاورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

آنگاه مكثی كرد و دوباره ادامه داد:

"ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد.ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزی كه ميخواهم اين است: "خدای من، از كارت دست نكش، تا شكلی را كه تو ميخواهی، به خود بگيرم. با هر روشی كه ميپسندی، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهای بيفايده پرتاب نكن."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط   | 

آیا؟

 

 

 
 
IN PRISON: You spend the majority of your time in a 10X10 cell.
AT WORK: You spend the majority of your time in an 8X8 cubicle.
 
IN PRISON: You get three meals a day.
AT WORK: You get a break for one meal and you have to pay for it.
 
IN PRISON: You get time off for good behavior.
AT WORK: You get more work for good behavior.
 
IN PRISON: The guard locks and unlocks all the doors for you.
AT WORK: You must often carry a security card and open all the doors for yourself.
 
IN PRISON: You can watch TV and play games.
AT WORK: You could get fired for watching TV and playing games.
 
IN PRISON: You get your own toilet.
AT WORK: You have to share the toilet with some people who pee on the seat.
 
IN PRISON: They allow your family and friends to visit.
AT WORK: You aren't even supposed to speak to your family.
 
IN PRISON: All expenses are paid by the taxpayers with no work required.
AT WORK: you get to pay all your expenses to go to work, and they deduct taxes from your salary to pay for prisoners.
 
IN PRISON: You spend most of your life inside bars wanting to get out.
AT WORK: You spend most of your time wanting to get out and go inside bars.
 
IN PRISON: You must deal with sadistic wardens.
AT WORK: They are called managers.



"We think so because other people all think so; or because after all, we do think so; or because we were told so, and think we must think so; or because we once thought so, and think we still think so; or because, having thought so, we think we will think so."



[be who you are and say what you feel, because those who mind don't matter and those who matter
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط   | 

میخواهم پس میتوانم

 
مي خواهم بهتر زندگي كنم!
انسان هايي هستند كه از زندگي خود ناراضي مي باشند. هميشه و در هر موقعيت كه آنها را ببينيد فقط ابراز نارضايتي مي كنند. اين رفتار آنها خسته كننده و كسالت آور است. اگر از آنها بپرسيد: آيا تا به حال به اين فكر كرده ايد كه بهتر از اين هم مي توان زندگي كرد، به شما خواهند گفت: سعي كرده ام ولي نمي شود. آيا شما هم از اين دسته انسان ها هستيد. آيا شما هم فقط ناراضي هستيد و آيا شما هم فكر مي كنيد امكان تغيير وجود ندارد؟ اگر از اين دسته آدمها هستيد بدانيد كه هم خود را زجر مي دهيد و هم همسرتان را در رنج مستمر قرار داده ايد.
اگر دنبال زندگي بهتر هستيد، از همين حالا شروع كنيد . راهكارهاي پيشنهادي ما را  بخوانيد و عمل كنيد.
1- مشكلات خود را ببينيد، راه حل ها را ياد بگيريد و تلاش كنيد موضوعاتي كه موجب رنج شما مي شوند شناسايي كنيد. اگر به نظر فرزندانتان، پدر يا مادر خوبي نيستيد، سعي نكنيد براي آنها دليل بياوريد و آنها را قانع كنيد كه اشتباه مي كنند، بلكه ياد بگيريد چگونه مي توان پدر خوبي بود.
2- هرگز فكر نكنيد فقط درك شما درست است. ادراك شما فقط نتيجه آموخته ها و گذشته شماست. شايدغلط ياد گرفته باشيد.
3- رفتارهايي را انجام دهيد كه به خاطرآنها به شما احترام بگذارند ؛ نه اين كه مجبور باشيد به خاطر انجام آنها همواره عذرخواهي كنيد.
4- ياد بگيرد چگونه بايد زندگي را مديريت كرد. مثلاً اگر علاقه داريد كه همسرتان به شما احترام بگذارد، بايد روشي را انتخاب كنيد كه منجر به اين هدف شود.
5- اگر روشي را براي رسيدن به يك هدف، بارها و بارها تجربه كرده ايد ولي به هدف نرسيده ايد، حتما روش خود را تغيير دهيد. مثلاً اگر براي اين كه به شما احترام بگذارند، آنها را تحقير كرده ايد، روش خود را تغيير دهيد.
6- براي انتخاب روشهايي كه شما را به هدف برساند حتماً از نظرات متخصصان استفاده كنيد. هيچ انساني وقت آن را ندارد كه براي انتخاب يك روش زندگي، همه راهها را تجربه كند.
7- قدرت خود را براي چشم پوشي نسبت به مسايل افزايش دهيد. بسياري از مسائل اصلاً ارزش ندارند كه وقت شما را بگيرند.
8- قدرت خود را براي گذشت نسبت به دوستانتان افزايش دهيد. مسلماً دوستان شما آنقدر خوبي دارند كه شما آنها را دوست خود مي دانيد. بايد بعضي از رفتارهاي آنها را ناديده گرفت.
9- اول خودتان ثابت كنيد، بعد بخواهيد كه ديگران شما را باور كنند. ديگران استعدادهاي شما را درك نمي كنند بلكه رفتارهاي شما را مي بينند.
10- اشتياق و علاقه خود را به زندگي بهتر، نشان دهيد. پرانرژي باشيد.
11- با افرادي ارتباط برقرار كنيد كه موفقيت شما را مي خواهند. آنها شما را به سوي موفقيت هل خواهند داد.
12- هميشه براي نفر اول بودن حركت كنيد، بهترين شوهر، بهترين زن، بهترين پدر، بهترين مادر، بهترين دوست.
مطمئن باشيد پس از اين، زندگي خيلي زيباتر خواهد شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط   | 

باز هم هوای حوصله ابری است!

ای جماعت چطوره احوالتون
 اي جماعت، چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و كمالات‌تون
گردنتون پيش كسي خم‌نشه
از سربنده، سايه‌تون كم‌نشه
راز و نياز و بندگي‌تون درست
حساب كتاب زندگي‌تون درست
بنده مي‌شم غلام دربست‌تون
پيش كسي دراز نشه دست‌تون
از لب‌تون خنده فراري نشه
خدا نكرده، اشكي جاري نشه
باز، يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما، دلم گرفته امروز
راست و حسيني‌ش، نمي‌دونم چرا
بيني و بيني‌ش، نمي‌دونم چرا
خلافامون از سراختلاف نيست
خلاف خلافه، توش خطا خلاف نيست
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نمي‌دن، مثل قديما، دوستا
شاپرك‌ها به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشناگز شدن


تنگ غروب، كه شهر پرشد از ?رپ
ما مونديم و يه كوچه علي چپ
خورشيده مي‌نشست كه ما پاشديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه كه در اومد، به بيابون زديم
آخ كه بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط كن
اون جا بشين با خودت اختلاط كن
دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست
دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود وغصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي،‌به كوه تكيه كردم
نشستم و تا صبح گريه كردم
سجل و مدرك نمي‌خواد كه گريه
دستك و دنبك نمي‌خواد كه گريه

رولب‌مون هميشه خنده پيداست
مي‌خنديم،‌اما دل‌مون كربلاست

ساعت الان حدود چهار و نيمه
غصه نخور دادش، خدا كريمه
اشعرم اگه سست و شكسته بسته است
سرزنشم نكن، دلم شكسته است
آدم دلشكسته، بش خرج نيست
شعر شكسته بسته، بش خرج نست
جيك‌جيك مستونم كه بود برادر
فكر زمستونم نبود برادر
تا كه ميفته دندون‌هاي شيري
روي سرت مي‌شينه برف پيري
كميسيون مرگ مي‌شه تشكيل
درو مي‌شن بزرگتراي فاميل
از جمع بچه‌ها، بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه، همكلاسي‌ها پير مي‌شن
همبازي‌ها پير و زمين‌گير مي‌شن
الك دولك، الاكلنگ و تيشه
تو ذهن آدما عتيقه مي‌شه
لي‌لي و گرگم به هوا، دريغا
قايم باشك تو كوچه‌ها، دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داود
بي‌حرمتي با معرفت درافتاد
يه باره نسل لوطي‌ها ورافتاد
توي تنور خونه‌ها كلوچه‌
بوي پياز داغ توي كوچه
چطور شد؟ تموم شد، كجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت

سرزده آفتاب از پشت بوم
ما مونديم و يه قصه ناتموم


بازم همون دوره بي‌سواتي
قربون اون حرفاي عشق لاتي
قربون اون ?مخلصتم، فداتم
قربون اون ?من خاك زيرپاتم
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حسن يوسف تو باغچه
قربون مردمي كه مردم بودن
اهل صفا، اهل تبسم بودن
قربون اون دوره تردماغي
قربون اون تصنيف كوچه‌باغي
قربون دوره‌اي كه خوش‌بيني بود
تار سبيل‌ها چك تضميني بود
مرداي ناب و اهل دل نداره
شهري كه بوي كاهگل نداره
بوي خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقيا و ياس و پيچك
بوي گلاب و بوي دود اسفند
جمع قشنگ اشك شوق و لبخند
بوي خيار تازه،‌توي ايوون
تو سفره‌اي پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه، رقص هندوونه
بوي خوش كتاب‌هاي كاهي
تو امتحان كتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا!
آي جماعت، چطوره احوال‌تون؟
چي مونده از صفاي پارسال‌تون؟
نگين فلاني از لطيفه خسته است
خداگواهه من دلم شكسته است
با خنده شماس كه جون مي‌گيرم
براي تك‌تك شما مي‌ميرم
حتي اگه فقير و بي‌پول باشيد
دلم مي‌خواد كه شاد و شنگول باشيد
خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نيست؟
چي‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نيست؟
حرفهاي گريه‌دار نمي‌پسندين؟
مي‌خواين يه جوك بگم كمي بخندين؟


خوشا به حال اون كه تو محله‌ش
هواي عاشقي زده به كله‌ش
كسي كه قلبش اتصالي داره
مي‌دونه عاشقي چه حالي داره
با اين كه سخته، بازدلنشينه
?تپش، تپش، واي‌از تپش? همينه
رد وبدل كه شد نگاه اول
بيرون مياد از سينه آه اول
دل مي‌گه هرچي‌بش بگي فوتينا
خواب و خوراك و زندگي فوتينا
عاشق شدن شيدايي داره والا
خاطرخواهي رسوايي داره والا
وقتي طرف توكوچه پيدا مي‌شه
توي دلت يه باره غوغا مي‌شه
آرزوهات خيلي دورن انگاري
توي دلت، رخت مي‌شون انگاري
صداي قلبت اون قدر بلنده
كه دلبرت مي‌شنوه و مي‌خنده
دين و مرام و اعتقادت مي‌ره
اون كه مي‌خواستي بگي، يادت مي‌ره
مي‌خواي بگي: ?فدات بشم الهي
مي‌گي كه: ?خيلي مونده تا سه‌راهي؟
مي‌خواي بگي: ?عاشقتم عزيزم
مي‌گي كه: ?من عاعاعاعا، چيچيزم!
مي‌خواي بگي: ?بيام به خواستگاري؟
مي‌گي: ?هواي خوبي داره ساري
كوزه ضربه ديده بي‌ترك نيست
حال طرف هم از تو بهترك نيست
مي‌خواد بگه، ?برات مي‌ميرم اصغر!
مي‌گه ?تمنا مي‌كنم برادر!
مي‌خواد بگه: ?بيا به خواستگاريم
مي‌گه كه: ?ما پلاك شصت وچاريم

  اول عشق و عاشقي نگاهه
نگاه مثل آب زيركاهه
بين شماها عشقو مي‌شه فهميد
از تونگاها، عشقو مي‌شه‌ فهميد
عشق، اخوي، آتيش زيرديگه
نگاه آدم كه دروغ نمي‌گه
نگاه مي‌گه: ?عاشقتم به مولا
به قلب من خوش‌اومدي،‌بفرما


حضور حضرت منيژه خاتون
چطوره حال بچه گربه‌هاتون؟
براي اون دهان و چشم و ابرو
هميشه بنده بوده‌ام دعاگو
زبس كه رفته عشق، توي قلبم
نوشتم اسمتونو روي قلبم
خداگواهه تا شما نيايين
از تو گلوم، غذا نمي‌ره پايين
شباهمه‌ش يادشما مي‌كنم
مي‌رم به آسمون نيگا مي‌كنم
شما رومثل ماه مي‌كشم‌ هي
شباهميشه آه مي‌كشم هي
كسي خبر نداره از قضايا
نه جي‌جي و نه مامي و نه پاپا
به جاي مارياكري و گوگوش
نوا رگريه‌دار مي‌كنم گوش
?قشنگترين پيرهنتو تنت كن
تاج سرسروري تو سرت كن
چشماتو مست كن همه‌جا رو بشكن
الا دل ساده و عاشق من...
دلم مي‌خواد كه از سرمحبت
به عشق من بدين جواب مثبت
بگين بله وگرنه دلگير ميشم
تو زندگي دچار تأخير مي‌شم
اگرجواب نه بياد تو نامه‌ت
خلاصه قهر، قهر تا قيامت!
فداي اون كه نه نمي‌گه مي‌شم
عاشق يك دختر ديگه مي‌شم
تو بي‌لياقتي اگر بگي نه
اند حماقتي اگر بگي نه
ببين تو آينه، آاخه اين چه ريخته؟
مثل تو صدتا توي كوچه ريخته!
تو خانمي؟ تو خوشگلي؟ چه حرفا...
حرف زيادنزن، برو بينيم باااا...

 
+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/10ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط  

بردی از یادم

هو
 
بردی از یادم       دادی بر بادم       با یادت شادم
دل به تو دادم       در دام افتادم       از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند       ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز      چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان       که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز       خبری نشد از آن
کی آیی به برم       ای شمع سحرم
در بزمم نفسی       بنشین تاج سحرم        تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآید عمر خبرم ده
نشسته بر دل غبارغم    زانکه من در دیارغم    گشته ام غمگسارغم
امید اهل وفا تویی   رفته راه خطا تویی   آفت جان ما تویی
بردی از یادم      دادی بر بادم
 با یادت شادم
دل به تو دادم       در دام افتادم       از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز  
 چشم من باشد به راهت هنوز
 
از پرویز خطیبی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/08ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط   | 

بهار و من و دل

 

دل

دل گمراه من چه خواهد كرد

با بهاري كه مي رسد از راه؟

با نيازي كه رنگ مي گيرد

در تن شاخه هاي خشك و سياه ؟

 

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسيمي كه مي تراود از آن

بوي عشق كبوتر وحشي

نفس عطرهاي سرگردان

 

لب من از ترانه مي سوزد

سينه ام عاشقانه مي سوزد

پوستم مي شكافد از هيجان

پيكرم از جوانه مي سوزد

 

هر زمان موج مي زنم در خويش

مي روم ، مي روم به جايي دور

بوته ي گر گرفته ي خورشيد

سر راهم نشسته در تب نور

 

من ز شرم شكوفه لبريزم

يار من كيست ، اي بهار سپيد ؟

گر نبوسد در اين بهار مرا

يار من نيست ، اي بهار سپيد

 

\

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط   | 

هفت سین

سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه 
...این است هفت سین آریائی پیشکش شما
 
روش هایی براي خوشحال تر زيستن
 
خـوشحالي يك وضعيت خاص ذهـنـي اسـت. هـر فـردي در زنـدگي خـود روزهـايي را تجربه نموده كه برايش خوشايند نبوده است. اما ناخرسندي مزمن ميتواند سلامتي، شغل و روابط شما را تحت تاثير قرار دهد. بجز هـرگونه مشكـلات پزشكي يا افسردگي هاي بلندمـدت كه نيازمند تجويزهاي طبي و مساعدت حرفه اي مي باشند، ميتوانـيـد مـيزان  خوشحالي خود را كنترل نماييد.
 
بـه خـوشـحال بـودن فـكر كـنـيــد تا احساس و ظاهر بهتري بدست آوريد. دراين قسمت نكته هاي وجود دارند كه شمارا در اين كار ياري مي نمايند:
 
 
خوش بين باشيد
بـه زنـدگي با ديـدي مثـبـت نگـاه كـنـيد تـا خـود را بـه دليل احساس انرژي و خوشحالي بسيار زيادي كـه نصيبتان خواهـد شد، متعجب سازيد. بـه ياد داشته باشيد كه افراد شاد و مثبت بيشتر مي توانند ديگران را مجذوب خود كنند.
 
 
ديد وسيعي داشته باشيد
اجازه ندهيد مسائل كوچك شما را آشفته نمايـد. بـراي رسيـدن بـه هـدف خـود پـايدار و مـقاوم باشيد، خـواه آن هـدف رياست، پرداخت رهن و يا يك ازدواج طولاني مدت باشد. در ايـن راه بـا موانـعي مواجه خواهيد شد؛ به سرانجام و پـاداش تلاشـتان فكر كـرده و از ناخرسندي بخاطر مسائل كم اهميت دوري نماييد.
 
 
سپاسگزار باشيد
از ديگران قدرداني كنيد. از همكار خود بخاطر كمكش بشما تشكر كرده و بدليل موفقيت در انـجـام كـارش بـه او تـبريك بـگوييد. بـه خدمتكاري كه صبحانه شما را برايتان مي آورد كـلمـه اي محـبت آميـز بيان كنيد. به شخص درمانده اي كـه در خـيـابان از مـقـابـلـش رد ميشويد، چند سكه كمك نموده و از اينكه زندگي مسرت بخشي داريد شكرگزار باشيد.
 
 
از زندگي لذت ببريد
به كارهايي مبادرت نماييد كه از انجام دادن آنها لذت ميبريد: اتومبيلتان را بـشوييـد، بـه برخي تعميرات جزئي در منزل بپردازيد، تلويزيون تماشا كنـيـد، خريد برويد. براي خود يك اولويت قائل شده و آنچه را كه دوست داريد انجام دهيد.
 
 
از جسم خود مراقبت نماييد
خوب بخوريد و ورزش كنيد. به باشگاه رفته و كمي بدويد يـا در يـك بازي ورزشي شركت كنيد. هـمراهي نمودن يـك تـيم به عنـوان يـك عضـو و بيرون رفتن با هم تيمي ها بعد از بازي، براي جسم و فكر شما مفيد خواهد بود.
 
 
برنامه هاي خود را تغيير دهيد
برنامه هاي روزانه خود را عوض نموده تا انرژي جـديدي پيدا كنيد. مرز مشخصي بين كار و تـفريح ايـجاد نـماييد. بـراي فـعاليتهاي ســرگرم كننده و يا تفكر در محيطي آرام از خانه خارج شويد.
 
 
با مردم در تماس باشيد
آيا بخاطر مي آوريد زمانـي كـه يك دوست قديمي بطور غير منتظره با شما تماس گرفت چه احساسي داشتيد؟ براي يكي از آشنايان ايميلي ارسال نمـوده يا با افراد فاميل و يا دوستان قديمي خود تماس گرفته و از حال آنها باخبر شويد.
 
 
خلاق باشيد
روزنه اي براي انرژي خلاق خود بيابيد. اين ممكن است شـامـل كـاردسـتـي، باز سازي، نقاشي، ترسيم كاريكاتور، نويسندگي و يا حتي باغداري باشد. مهم نيست كه چــقدر مشغله داشته باشيد و يا تا چه اندازه در آخر هفته احساس بي حالي مي كـنـيـد، اگـر زمـاني را براي انـجـام فـعـاليت هاي خلاق اختصاص دهيد، احساسي شادتر و سالم تر خواهيد نمود.
 
 
براي خود همدمي پيدا كنيد
تقسيم نمـودن تجربيات با كسي كه به او عشق مي ورزيد، خوشحالي شما را افزايش خـواهـد داد. عـشـق مـطلق باعث بوجود آمدن احـسـاس امنيت، رضايت و شادماني در شما مي گردد. روابط جنسي مشروع نيز ميتواند بـراي ذهـن و جسم شما اثرات بسيار مفيدي داشته باشد.
 
 
با كسي صحبت نماييد
يكي از دوستان خود را براي هم صحبتي و بيان احساسات و عقايد خود انتـخـاب كـنيد. او در مـورد شما قضاوت ننموده و مشكلات شما را حل نخـواهد كرد. وي بـه حـرفهايـتـان گوش مي دهد چرا كه مي داند شما نيز همين كار را برايش انجام خواهيد داد.
 
 
تخيل كنيد
آرزوها و بلند پـروازي هاي خود را يادداشت نموده و به تدريج آنها را واقعيت بخشيد آنگاه هميشه چـيزهايي بـراي انــتظار كشيدن، و جايي براي متمركز كردن انرژي خود خواهيد داشت.
 
 
بخشنده باشيد
شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه كسـي ( يـا خودتان ) را بخاطر چيزي كه اتفاق افتاده و يا گفتـه شـده مـورد بـخشايـش قـرار دهــيد. اتفاقات و اشتباهات گذشته را پـذيرفته و فراموش كنيد. بدانيد كه نميـتوانيد زمان را بـه عـقب برگردانيد. شادماني خود را با از ياد بردن نوميدي ها و شكستهاي گذشته دوباره بدست آوريد.
 
نگران نباشيد، خوشحال باشيد
در دنـياي واقعي نمي توانيم از ديگران انتظار داشته باشيم تا براي ما شادمانـي ايـجـاد كنند. خوشحالي حالتي از ذهن است كه كاملا ميتواند تحت كنترل شما باشد.
 
محيط پيرامون خود را به گونه اي مهيا سازيد كه فرصتـهايـي بـراي شناختن و لذت بردن از جنبه هاي مثبت و خوشايند زندگي را فراهم آورد. براي شاد بودن تلاش كنيد


+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط   | 

خدا دوستت دارم!

با خدا نجوا كردم ز دردها ناليدم، ز غصه ها باريدم نبودن هارافريادكردم وبه خداگلايه كردم به دلش تازيدم. ز او ناليدم رعد كردم. وخدايم چون طفلي لبريز غصه ها، به گوشه اي خزيد ز چشمانم دور شد. چشمانش باراني شد دست بر گردنش نهادم، خدايا از من نرنج من ز روزگار مي نالم. گلايه هايم سوي اوست خدا را بغل كردم و با هم گريستيم. ولي ديگر نمي توانستم بگويم: خدايااااااا،آخر چرا؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط   | 

دوستت دارم!

صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت دل تو با همه آیینه ها نسبت داشت این خدا بود که از روز ازل بر دل تو آیینه روشنی از عاطفه و عشق نگاشت تو همان ساده و سرسبز و نجیبی که خدا در میان دل پاکت صف آیینه کاشت ای پریوارترین از چه خداوند تو را با همه پاکدلی جزء ملائک نگذاشت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط   | 

من و تو

من تو هردو به يك شهر و زهم بي خبريم .............هر دو دنبال دل گمشده در به دريم ..............ما كه محتاج نفسهاي هميم اه چرا ..............از كنار تن يخ كرده هم مي گذريم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط   | 

تو بمان با من

توبمان با من

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت بدان می نگری؟
نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم، میبینم!
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان،
تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
توبمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط   | 

کاش

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط   | 

دوستت دارم

بـاهـات نبـودم، برات که بودم اگه چشمات نبودم، نگات که بودم، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم، صدات که بودم اگه پـاهـات نبودم، يه راه که بودم اگه گريه نبودم، يه آه که بودم، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم، يه ماه که بودم، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل
ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تا اخره عمرت ميکشي به علاوه تعداد ه هرچي ستاره تو اسمونه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط   | 

گل نازم

 

گل بارون زده من گل یاس نازنینم

میشکنم پژمرده میشم نزار اشکاتو ببینم

تا همیشه تو رو داشتن، داشتن تمام دنیاست

از تو و اسم تو گفتن بهترینه همه حرفهاست

با تو، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پر میشه از تو وقت غم خوردن ندارم

ای غزل واره دلتنگ که همه تنت کلامه

هنوزم با گل گونه ات شرم اولین سلامه

ای تو جاری تو شعرم مثل عشق و خون و حسرت

دفتر شعر من از تو سبد خاطره هامه

ای گل شکسته ساقه گل پرپر

که به یاد هجرت پرنده هایی

توی یاس مبهم چشمات می بینم

که به فکر یه سفر به انتهایی

سر به زیر دل شکسته، نازنینم

اگه سادست واسه تو گذشتن از من

مرثیه سر کن برای رفتن من

آخه مرگه واسه من از تو گذشتن

با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پر میشه از تو وقت غم خوردن ندارم

گل بارون زده من اگه دل تنگم و خسته

اگه کوچیدن طوفان ساقه من هم شکسته

می تونم خستگی هاتو از تن پاکت بگیرم

می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط   | 

13 راز شاد زیستن

سيزده راز براي شاد زيستن


1. دوستت دارم باور كن نه به خاطر تو بلكه به خاطر شخصيتي كه در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
2. مراقب اشكهايت باش هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
3. اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4. عشق واقعي ات را به كسي عطا كن كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5. وحشتناك ترين شكل دلتنگي براي كسي است كه در كنار او باشي اما بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
6. لبخند را در هيچ شرايطي فراموش نكن حتي اگر ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخندت شود.
7. شايد تو براي همه مردم دنيا يك نفر باشي اما براي يك نفر تمام دنيا هستي.
8. هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران.
9. خواست خداست كه ابتدا بسياري از افراد نامناسب را تجربه كني و سپس شخص مناسب را پيدا كني به
اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگذار باشي.
10. به چيزي كه گذشته غم مخور به آنچه كه پس از آن مي آيد لبخند بزن.
11. هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش به كسي كه تو را آزار داده اعتماد نكني.
12. خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را كامل كرده اي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي كه تو را بشناسد.
13. زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيز در زماني اتفاق مي افتد كه منتظرش نيستي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط  

ز سرد مهري آن گل چو برگهاي خزان ............رخ شكسته و رنگ پريده اي دارم ............نسيم مهر كجاست بشكفد بهار مرا ....كه همچو لاله دل داغ ديده اي دارم

بر لبهایم مزن قفل خموشی.. ....که در دل قصه ای نا گفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را ........که از این سودا دلی آشفته دارم

دوستان التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط  

دوست يعني چي؟ د:داشتن و:اونيکه س:ستايش کردنش ت:تمومي نداره
*.*.*.*.*.*
اي کاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند که بي دريغ باشند در دردها و شادي هاشان حتي با نان خشک شان و کاردهاي شان را جز از براي قسمت کردن بيرون
*.*.*.*.*.*
در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست
گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم
*.*.*.*.*.*
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.
*.*.*.*.*.*
بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام
از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه
كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !
اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....
*.*.*.*.*.*
شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم .
*.*.*.*.*.*
اون كه مي گفت جونش به جونت بنده حالا داره به گريهات مي خنده
*.*.*.*.*.*
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
*.*.*.*.*.*
دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين............
*.*.*.*.*.*
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند
*.*.*.*.*.*
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
*.*.*.*.*.*
! ...... اون كه مي گفت بدون تو مي ميره دروغ مي گه دلش جنس كويره ..... دروغ مي گه تو گوش نده به حرفاش ...... نگو هنوز مي خواي بموني باهاش ...... خيال نكن بدون اون مي ميري ...... بزار بره ...... نباشه جوون مي گيري
*.*.*.*.*.*
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست
+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط   | 

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول ، که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،جهان را با همه زيبايي و زشتي، بروي يکدگر ويرانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه ،چند بزمي ،گرم عيش و نوش مي ديدم،نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان،ديگري پوشيده از صد جامه رنگين،زمين و آسمان را واژگون ،مستانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان ، هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم

به عرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ، تا که ميديدم عزيز نابجايي ، نار بر يک ناروا گرديده خوار ميفروشد،گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ، زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش بجز انديشه عشق و وفا،معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد!

چرا من جاي او باشم؟!

همان بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي ايم مخلوق را دارد!

وگرنه من بجاي او بودم ، يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد!

"معيني کرمانشاهي
"
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر