تبليغاتX
آویژه

آویژه

دانستنیها-موزیک-عکس-فیلم-برنامه

آرزو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط   | 

برای تو

تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت ، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت . اي آسمان قلبم اينگونه باش : شاد اما دلسوز ... ساده اما زيبا ... مصمم اما بي خيال ... متواضع اما سربلند ... مهربان اما جدي ... سبز اما بي ريا ... عاشق اما عاقل...!!!!؟؟؟؟ وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره ، وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی . وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط   | 

دلم گرفته

 
نوشته های روی دسته صندلی برای کسی که رفت ودیگر نیست ...!

 

 
مرا به تنهایی خود واگذاشتند همه
همه رفتند ولی تو هم............؟

 

هنوز هم هر از چند گاهی تصویری از آن روزهارا به خاطر می آورم.مثل ماری درون ذهنم می پیچد و مغزم داغ می شود و می خاهد منفجر شود.آن جاست که دنبال تگه کاغذی یا دسته صندلی می گردم تا روی آن بنویسم.هرروز همه خاطرات آن روزها را به یاد می آورم و همانهاست که هر روز مرا می سوزاند و خاکستر می کند وروز بعد دوباره همان داستان تکرار می شود.مدت هاست که در جهنم این خاطرات اسیرم.مگر می توانم ذره ای از نگاه های او ٬ خنده های او ٬ حرف های او ٬ اشک های او ٬ نگاه های او و باز هم نگاه های او را فراموش کنم؟ هرگز نفهمیدم که از کجا شروع شد و در کجا خاتمه یافت. مثل قطعه ای از پازل می ماند که قطعه های اطرافش گم شده است و امروز دقیقا در نقطه ای ایستاده ام که سال پیش خاطراتم از آنجا شروع می شود و در همین نقطه است که همه چیز پایان می یابد.افسانه زندگی من فقط همین یک نقطه است.

تا کنون هزار بار فکر کرده امبرای اتفاقی که شروعی نداشته پایانی هم نباید باشد و اتفاق او این گونه بود و این دست تقدیر بود که من در نقطه ای اسیر باشم و او در خطی مستقیم تا بی نهایت حرکت کند ودر این میان دست و پا زدن های من در این پیله پستکه چه بی حاصل بود. امروز من از او دور خواهم شد. تا آنجا که از تابش نگاه او در کسی یاچیزی پناه بگیرم .

 و اورا برای کسانی رها خواهم کرد که روح نگاه های او را هرگز در نخواهند یافت. من می روم و می میرم تا کرم وجودم پروانه ای شود برای زندگی دیگران و اینبار نه این ها را روی تکه ای کا غذ یا دسته صندلی٬ بلکه روی تک تک سلول های قلبم می نویسم تا هر زمان هر جا که تپید گواه آن باشد که من چرا مردم.

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

 
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از  خموشی تقویم روی میز

 
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

 
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط   | 

زیباترین

به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید. 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط   | 

کنار تو

تو را دارم اي گل، جهان با من است.

 تو تا با مني، جان جان با من است.

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

چو خندان به سوي من آيي به مهر بهاري پر از ارغوان با من است !

 كنار تو هر لحظه گويم به خويش

 كه خوشبختي بي‌كران با من است.

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است.

 چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط   | 

طلا

طلاي ناب روزگار تا تو ميايي مياد بهار كوير سردم بي توعشق ابري شو روو تنم ببار بي تو نوايي ندارم سوز صدايي ندارم بيا تا توو لحظه ي بغض سر روي شونه ات بذارم من كه كسي رو ندارم جز تو كه ياورم باشه توو اين هياهوي زموون اميد آخرم باشه همه تنم شوق تو و شور نگاه تو داره نپرس چرا خيس چشام دست خودم نيست مي باره
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط   | 

دل

گفتم شايد نديدنت از خاطرت دورم كنه ديدم نديدنت فقط مي تونه كه كورم كنه گفتم صدات رو نشنوم شايد كه از يادم بري ديدم توو گوشام جز صدات نيستش صداي ديگري نديدن و نشنيدنت عشقت رو از دلم نبرد فقط دونستم بي تو دل پرپر شد و گم شد و مرد بعد از تو باقي لحظه هام حتي يه غنچه گل نداد همهش ميگفتم با خودم نكنه بميرم و نياد امروز و محتاج تو ام من نمي گم دلم ميگه فردا اگه مردم نياي چه فايده نوشدارو ديگه

کاش به دل کسي پا نمي ذاشتيم و کسي به دلمون پا نمي ذاشت ... اي کاش اگه کسي به دلمون پا گذاشت ديگه دلمون و تنها نمي ذاشت ... اي کاش اگه يه روز دلمون رو تنها گذاشت رد پاشو روي دلمون جا نمي ذاشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/13ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط   | 

شرار من شرارت کو؟

شرار من شرارت کو؟

نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من
وجودی چون گل خامی، بگو با من شرارت کو؟
سرا پا همچو پاییزی نسیم نو بهارت کو؟
نمی خوانم زچشمانت دگر آن شور ومستی را
نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی را
چرا دیگر نمی ریزی به پاس الفت دیرین
میان این لبان من شراب بوسه شیرین
نمی تابی دگر چون شمع روشن برشب تارم
نمی بینی، نمی دانی، من دیوانه بیدارم
نوایم بر نمی خیزد بسان چنگ خاموشم
گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم
بگو با من اگر یادآورم آن آشنایی را
چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را
 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط   | 

رد پای خدا

رد پاي خداوند

 

ديشب رؤيايي داشتم :

خواب ديدم بر روي شنها راه مي‌روم،

همراه با خود خداوند،

و بر روي پرده شب

تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي‌ديدم،

همان طور كه به گذشته‌ام نگاه مي‌كردم،

روز به روز از زندگي‌ را،

دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد،

يكي مال من و يكي از آن خداوند.

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.

آن گاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.

در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت ...

اتفاقاً، آن محلها مطابق با سخت‌ترين روزهاي زندگيم بود،

روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها و ...

آن گاه از او پرسيدم:

"خداوندا ! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود

و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم،

خواهش مي‌كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟"

خداوند پاسخ داد:

"فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،

نه حتي براي لحظه‌اي،

و من چنين نكردم.

هنگامي كه در آن روزها، يك رد پا بر روي شن ديدي،

من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم."

 

                      فرهنگ عاميانه برزيلي

ممنون از همه دوستای خوبم برای کمک و همکاریشون در بهتر شدن این سایت مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط   | 

راز

 با تو خواهم گفت رازي از عبور .......راز هجران پرستوهاي دور...........راز يك باغ بدون باغبان ........راز يك دشت بدون سايه بان ...............باغبان رفت و همه گلها بمرد ..............رونق ايام مارا ياد برد

اخرين ستاره تويي تو شب دلواپسي ها ..........خواستنت پناه من بود تو غروب بي كسي ها .................لحظه هر لحظه پس از تو ...........شب و گريه در كمينه ........تو ديگه بر نمگردي اخر قصه همينه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط   | 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم اکنون که شب از نیمه گذشته و سکوت هم جا را فراگرفته تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند من با مهتاب سخن می گویم از تو از محبت و مهربانیت از عشق، دوست داشتن و صداقت تو از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد دوستت دارم عزیز
+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط   | 

زندگي رسم خوشايندي است؛

 زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ؛

 پرشي دارد اندازهُ عشق.

 زندگي چيزي نيست ؛ که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد

زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد

زندگي گل به توان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست

زندگي هندسه ساده تکرار نفسهاست

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است

 پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است

سهراب

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط   | 

بد نکردی

به قلبم خانه کردی بد نکردی

مرا دیوانه کردی بد نکردی

چه خوش شیرین نگاهی با تبسم

به من دزدانه کردی بد نکردی

بگرد آتش شمع ات دلم را

خوشا پروانه کردی بد نکردی

درین گیتی مرا با عقل جانم

زهی بیگانه کردی بد نکردی

که بهمن را به افسونی در عالم

عجب افسانه کردی بد نکردی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط   | 

رز عشق

 
 
 
روز را با عشق شروع کنيد، با عشق سپري نماييد و با عشق به پايان ببريد
با تسلط کامل در انجام اين روش، ما يکي از بزرگ ترين الگوهاي انسانيت مي شويم. دقيقاً همانند معصومين و قديسين که به انسانيت خدمت کردند. با وجودي که تسلط بر اين روش مشکل است، اما براي دستيابي به آن هر تلاشي ارزشمند است.
 سپري کردن روز با عشق يعني شما تلاش کنيد که سخاوتمند باشيد ، از بقيه تعريف کنيد و متواضع و صادق باشيد.
حکمت نهفته در اين روش ساده است. در طي روز به دفعات اهميت زندگي با عشق را به عنوان بالاترين اولويت به خود يادآوري نماييد. بدين ترتيب، وقتي موردي مهمتر از عشق در زندگي شما وجود نداشته باشد معجزه اي در زندگي شما رخ مي دهد. «مسائل بي اهميت» در حد خود در نظر گرفته مي شوند و فرد به زيبايي و شادي زندگي آگاه مي گردد. هر روز از زندگي روزمره ما کيفيتي فوق العاده مي يابد و ما مهمترين واقعيت زندگي را تجربه مي کنيم.
«روز را با عشق شروع کنيد» يعني هنگامي که صبح از خواب بيدار مي شويد، قلب خود را بگشاييد، و تصميم خود را در مورد دوست داشتن همه جنبه هاي زندگي به خود يادآوري نماييد.
«روز را با عشق سپري نماييد» يعني انتخاب و اعمال شما از تصميم شما مبني بر اين که دوست بداريد، صبور، مهربان و آرام باشيد سرچشمه مي گيرد. کليه امور را در حد اهميت خود بررسي کنيد و از آن يک مورد شخصي نسازيد و بيش از حد با مسائل درگير نگرديد. پس به خود و ديگران اجازه دهيد که قدري ناکامل بوده و نواقصي داشته باشند و بيش از حد پيشنهاد و انتقاد نکنيد . سپري کردن روز با عشق يعني شما تلاش کنيد که سخاوتمند باشيد ، از بقيه تعريف کنيد و متواضع و صادق باشيد.
 در طي روز به دفعات اهميت زندگي با عشق را به عنوان بالاترين اولويت به خود يادآوري نماييد. بدين ترتيب، وقتي موردي مهمتر از عشق در زندگي شما وجود نداشته باشد معجزه اي در زندگي شما رخ مي دهد.
«روز را با عشق به پايان ببريد » يعني لحظاتي از روز را به يادآوري و سپاسگزاري اختصاص دهيد. شايد به دعا کردن يا تأمل و تفکر بپردازيد يا به روزي که سپري کرده ايد نظري بيندازيد و در حين مرور کارهاي روزانه متوجه شويد که هدف زندگي و عشق با اعمال و انتخاب هاي شما به خوبي هماهنگ شده اند. شما اين کار را انجام داده ايد نه به خاطر کسب امتياز يا سخت گيري به خود، بلکه صرفاً براي تجربه نمودن آرامش تام با هدف دوستي و شناخت فضاهايي که فردا با عشق بيشتري در آن عمل نماييد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط   | 

آیا؟

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا
ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا
تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط   | 

نامه زیر رو باید یه درمیون بخونید تا معنی اصلیش مشخص بشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط   | 

An Intelligent Lover's Love Letter

This is a love letter from a boy to a girl....
However, the girl's father does not like him and want them to stop their relationship...... and so.. The boy wrote this letter to the girl.. he knows that the girl's father will definitely read this letter..



1 "The great love that I have for you
2 is gone, and I find my dislike for you
3 grows every day. When I see you,
4 I do not even like your face;
5 the one thing that I want to do is to
6 look at other girls. I never wanted to
7 marry you. Our last conversation
8 was very boring and has not
9 made me look forward to seeing you again.
10 You think only of yourself.
11 If we were married, I know that I would find
12 life very difficult, and I would have no
13 pleasure in living with you. I have a heart
14 to give, but it is not something that
15 I want to give to you. No one is more
16 foolish and selfish than you, and you are not
17 able to care for me and help me.
18 I sincerely want you to understand that
19 I speak the truth. You will do me a favor
20 if you think this is the end. Do not try
21 to answer this. Your letters are full of
22 things that do not interest me. You have no
23 true love for me. Good-bye! Believe me,
24 I do not care for you. Please do not think that
25 I am still your boyfriend."
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط   | 

حقیقت دارد ... من می توانم با شعر هایی که به یاد تو و برای تو می خوانم، با باران مشاعره کنم و بند نیایم...باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌...تو ازسخاوت آسمان و صداقت دریا، آکنده‌ای... مرا به مهمانی نگاه زلال و کلامت دعوت کن... چرا که ؛ در حضور تو بودن، خاطره انگیزترین لحظات زندگی من است...

 

آشنایی...

کنار آشنایی تو، آشیانه می کنم 

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سؤال می کند به خاطر چه زنده ای؟

 و من  برای زندگی تو را بهانه می کنم ...

 

 

 

علامت سوال...

یه پنجره با یه قفس، یه حنجره بی همنفس          سهم من از بودن تو، یه خاطره س همین و بس

تو این مثلث غریب، ستاره ها رو خط زدم          دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم          می خوام تو این سکوت تلخ، صداتو از یاد ببرم

بذار که کوله بارمو رو شونه شب  بذارم           باید  که  از اینجا برم فرصت موندن  ندارم

داغ ترانه تو نگام، شوق رسیدن،  تو  تنم             تو حجم سرد این  قفس،  منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم،  از آرزوهای  محال             قصه ما تموم شده  با یه علامت  سوال      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط   | 

شب

شب عاشقـان بی دل چه شبـی دراز بـاشد

                                          تو بیـا کز اول شب در صبـح، بـاز باشد     

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

                                          به کجـا رود کبـوتر که اسیـر باز بـاشد؟     

ز محبتت نخـواهـم که نظـر کنم به رویـت

                                          که محب صادق آن است که پاکباز باشد 

به کرشمه عنـایت،  نگـهی به سـوی ما کن

                                          که دعــای دردمنـدان ز ســر نیـاز باشــد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

                                          به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟      

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟ 

                                          تو صنم نمی گذاری که مرا نمـاز بـاشد   

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم

                                          که ثنا و حمد گوییم و جفـا و ناز بـاشد   

دگرش چو باز بینی غـم دل مگوی سعـدی

                                          که شب وصال، کوتاه و سخن، دراز باشد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط   | 

نمیدانم

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهانم، باز، بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم، شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم...

 غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم، گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خواب گردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته، دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر